تبليغاتX
روزانه‌هاي بانوی اسفند - فقط به خاطر یک مشت سُـنت!

روزانه‌هاي بانوی اسفند


      یک وقت‏هایی فکر می‏کنم متعلق یه هیچ جایی نیستم و تمایل به حفط کردن هیچ چیزی از گذشته ندارم. مخصوصاً وقتی سر کلاس زبان بحث راجع به سنت‏ها و رسومات ایرانی است و استاد رو می‏کند به من و می‏پرسد: "از کدام رسم ایرانی بیشتر لذت می‏بری؟ کدام را ترجیح می‏دی که برای نسل بعد از خودت همچنان حفظ کنی؟" و من تمام لایه‏های ذهن و قلبم را اسکن می‏کنم، اما به نتیجه‏ای نمی‏رسم! یک لحظه مکث می‏کنم و بعد بی‏اختیار می‏گویم: "از هرچیزی که مرا به سنت و رسم گره بزند، متنفرم" و در حالی عقیده‏ام را می‏گویم که تا چند لحظه پیش بچه‏ها مدام از نوروز و ازدواج و شب یلدا و چهارشنبه سوری و... حرف می‏زدند و جالب این‏که پسرها تمایل بیشتری به حفظ سنت‏ها و تداوم آن داشتند تا دخترها!
     استاد با چشم‏های گرد شده سعی می‏کند موشکافی کند که ریشه‏ی این تنفر کجاست؟ برایش توضیح می‏دهم که من عاشق دیدنم... عاشق سفر و آشنا شدن با فرهنگ‏های مختلف، گویش‏ها و زبان‏های جدید، غذاهای محلی جدید و هرچیزی که مرا با دنیای پیرامونم و در سطحی بالاتر با فلسفه‏ی خلقت این باغ رنگارنگ آشنا کند، اما خودم را ملزم و متعهد به انجام یک رسم برای سالیان متوالی نمی‏دانم. گذشته از اینکه خیلی از رسوم در زمان خاص خودش معنا و مفهوم عمیقی داشت و برای "الی ابد" طراحی نشده است!
     از استاد می‏پرسم اگر هر 2 نسل یکبار، یک رسم جاودانی برای خودشان ابداع کنند، تکلیف بشریت (ایرانیان به طور مثال) در آینده چیست؟ همچنان محکوم به پیروی کردن از زمان هخامنشیان تا به زمان خودشان هستند؟ پس کی ما به رسم خودمان زندگی کنیم؟ 
     این نوروزمان است... نوروزی پر از تظاهر و ریا و فشار اقتصادی و دید و بازدیدهای اجباری! این چهارشنبه سوری‏مان است... شعله‏های رقصنده‏ی زرد و قرمز آتش و مهر و محبت مردم آن زمان کجا و ترقه و فشفه‏های پر سر و صدا و آزار دهنده و زخمی کننده کجا! این جشن سپندارمذگان‏مان است که نه فلسفه‏ی دقیقش را می‏دانیم و نه اهمیتی می‏دهیم، فقط یاد گرفته‏ایم تقلید کنیم به هر نوعی! یا یک نفر را بـُت می‏کنیم و درجا بدون دخالت عقل حرف‏هایش را تقلید می‏کنیم، یا جوگیر می‏شویم و فرهنگ کشورهای دیگر را سمبل ابراز عشق و علاقه‏ی خودمان در روزی خاص قرار می‏دهیم. 
     من از این‏ها زده‏ام... از بی‏فکری و عین گله دنباله‏رو چیزی بودن، حتی به قیمت فشاری که از هر لحاظ تحمل می‏کنیم، فقط به خاطر یک مشت سنت! وگرنه چه کسی از دیدن آدم‏هایی که دوست‏شان دارد، بدش می‏آید؟ چه کسی از دور هم بودن و گفتن و خندیدن و یا شاد بودن تنفر دارد؟

     کاش کمی برای دل خودمان به رسم خودمان زندگی کنیم...!

+ نوشته شده در 90/12/06 توسط بانوی اسفند |