تبليغاتX
روزانه‌هاي يك دوشیزه

روزانه‌هاي يك دوشیزه


۱- گاهی نیاز داری بیشتر از آنچه معشوق هستی، عاشق شوی. آنچنان در تک‏تک سلول‏های وجودت، یاخته‏ی داغ و پر جنب و جوشی حس می‏کنی که نمی‏توانی ابراز نکنی و همچنان در سکوت محض، گسترش بی‏وقفه‏ی آن را در تمام روح و جسمت، فــقــط نظاره‏گر باشی.... می‏توانی ؟!

۲- هیچ وقت دخــتـــر بودنت را مانــع بزرگی برای خودت قرار نده که خجالت بکشی در یک روز زمستانی اما آفتابی، کاملاً تنـــها، بنشینی روی نیمکت یک پارک وحشی، یا کنار رودخانه، یا ساحل، یا هر طبیعت دیگری که از آن لذت می‏بری و غرق در دیدن آن شوی و با تمام وجودت لذت ببری. هر‏چند از متلک‏‏های گهربار بعضی از آقایون که بگذریم، خیلی از خانم‏های متعصب رهگذر هم آنقدر چپ چپ نگاهت می‏کنند و زیر لب صلوات می‏فرستند که به راه راست هدایت شوی و زودتر محل را ترک کنی که اسلام به خطر نیفتد. اما تو کار خودت را بکن و این همه زیبایی و شکوه و آرامش طبیعت‏ِ اسرار آمیز را به رهگذر‏های مزاحم اطرافت به راحتی نفروش و به تمامی در آن غــرق شو...!

۳- آشپزی کردن را دوست دارم. واقعاً اگر به کار روزانه و صرفاً شکم پرکن تبدیل نشود، یکی از لذت‏های زمینی و ماورایی من است. به قول پدرم: "می‏شود طـعـم بی‏حوصلگی و یا عشق و علاقه به آشپزی را در تک‏تک ذرات غذای آشپز چشید". بیشتر از مرحله‏ی تفت دادن خوشم می‏آید و بوی پیاز‏های خلال شده‏ای که در حال سرخ شدن با ادویه‏های خوشبو می‏باشد. خب دوست دارم...!!! شما اگه بدت می‏آید پنجره را باز کن هوای تازه به مشامت بخورد.

۴- شنیدن بعضی از آهنگ‏ها مثل بوی بعضی از عطر‏ها، تو را می‏برد به گذشته‏های دور، به یک روز خاص در گذشته، یک اتفاق... یک حادثه‏ای که در ذهنت آنقدر پر‏رنگ نقش بسته شده باشد که وقتی آن را گوش می‏کنی مثل این باشد که آن تصویر نقش بسته را ناخواسته به حرکت دربیاوری و نا‏خواسته فلش‏بک بزنی به یک حضور قدیمی و ناخواسته بغض کنی و ناخواسته آنقدر آن را Repeat کنی که چیزی از آن باقی نماند...!

۵- هیچ آتشی تا ابد نمی‏سوزد و تو را همیشه  گرم نگه نمی‏دارد. تنها اگر با آن سوخته باشی، جای سوختگی‏ات را همیشه به یاد می‏سپاری و در غیر این صورت اگر جسارت سوختن در آتش را نداری، تا وقتی می‏سوزد کنارش باش و گرم شو و وقتی هم که خـــاکســتر شد، آب سردی روی آن بریز تا فروکش شدن کاملش را ببینی و دیگر خیالت جمع باشد که اگر زمانی دوباره برگشتی، هـــیـــچ آتشی زیر خاکستر نمانده است...!!


پی‏نوشت :  متاسفانه یا خوشبختانه به علت نزدیک شدن به منفجر شدن یا همان انــ.فـجـار نــ.ور، نتوانستم آهنگ پیشنهادی این پست را آپلود کنم. حالا خودتان زحمت بکشید و اگر آهنگ "الکی- سیاوش قمیشی" را گوش نداده‌اید، مثل بچه‌ی آدم بروید سرچ کنید و حتماً دانلودش کنید. حتماً دوباره باید زور بالا سرتان باشد و بگویم که شعر و ریتم آهنگ را از تک‏تک تان می‏پرسم، تا بروید گوش بدهید ؟!
 
بعدنوشت: این هم لینک آهنگ قمیشی که حاج میلاد زحمتش را کشیدند  [Click]. دیگر هیچ عذر و بهانه‏ای برای گوش نکردن آهنگ قبول نیست.... روشن شد ؟؟!

 
+ نوشته شده در 88/11/20 توسط دوشیزه (متولد اسفند) |

     خدا به گنجشك گفت: "با من بگو از آن چه سنگينيِ سينه‏‌ي توست". گنجشك گفت: "لانه‏‌ي كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام، تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه‌ی محقرم؟ كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي، راه بر كلامش بست. خدا گفت: "ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آن گاه تو از كمينِ آن مار، پر گشودي... و چه بسيار بلاها كه به واسطه ‏ي محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته، به دشمني ام برخواستي." اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. هاي هايِ گريه‌هايش، ملكوت خدا را پر كرد....» 
     برای همه‌ی ما در زندگی، بارها و بارها پیش آمده که چیزی، کسی و یا شانس بزرگی را از دست داده باشیم. این اتفاق درست وقتی می‌افتد که همه چیز رو‌ به ‌راه است یا قرار است خیلی بهتر شود و انتظار ما آنقدر بالاست که هیچ اتفاق بازدارنده‌ی دیگری را نمی‌پذیریم و آنقدر خود را مقتدر به حال و آینده می‌دانیم که از کمین مار‌ها و افعی‌های درنده‌ی زندگی‌مان غافل می‌شویم.
     بعضی از ما حتی خود من، اغلب فکر می‌کنیم که توکل به خدا یعنی با خیال آسوده و بدون هیچ تلاشی روزهایت را سپری کن و هروقت لازم شد خدا برایت توفانی می‌فرستد و تو را از کمین افعی نجات می‌دهد...! غافل از اینکه شاید توکل این باشد که تلاشت را بکنی، در سر و مغزت بزنی و خودت را جـ‌ ‌ر بدهی تا به آن چیزی که می‌خواهی برسی، اما همچنان ایمان داشته باشی که در کنار تمام تلاش‌هایت، نیروی نگهبانی تو را می‌پاید و مثل یک راهنمای جاده، آخر این مسیری که تو داری می‌روی را عین کف دست حفظ است و برای نجاتت آنقدر سنگ جلوی پای تو می‌اندازد که دیگر نتوانی از آن عبور کنی و مجبور شوی مسیرت را عوض کنی.
     حالا تو هی غر بزن و هی شکایت کن و بگو چرا... چرا...؟!! و وقتی پر گشودی و به شاخه‌ی دیگر جستی، تازه می‌فهمی توفان بهتر از بلعیده شدن در دهان مار است. خراب شدن خانه‌ات بهتر از تمام شدن زندگی‌ات است و البته شاید درخت جدید، لانه‌ی جدید و شاخ و برگ جدید، بهتر از آن لانه‌ی قدیمی و کوچکی باشد که برای خود ساخته بودی و حاضر به دل کندن از آن نبودی...!
     گاهی باد‌های مخالف و توفان‌های زندگی کاملاً هدفمند به سمت تو می‌وزد، فقط باید آگاه باشی و از این فرصت به بهترین نحو استفاده کنی. درست مثل عقابی که ساعت‌ها لبه‌ی یک صخره می‌نشیند و آنقدر منتظر می‌ماند تا باد وحشیانه‌ایی بوزد و آن‌وقت بال‌هایش را کاملاً باز می‌کند تا باد او را بلند کند و به محض اینکه جریان باد قصد سرنگونی‌اش را می‌کند، عقاب عمود بر طوفان می‌ایستد تا به سمت بالا پرتاب شود و به کمک باد مخالف آنقدر بالا می‌رود تا به ارتفاعی که می‌خواهد برسد و آنگاه با چرخش خود به سوی بالاترین قله‌ی کوهستان پناه می‌گیرد.
     اتفاقی که عقاب در انتظار آن بود برای مرغ‌های زمینی، بلا و مصیبت است. اگر قرار است عقاب وار زندگی کنیم و به اوج برسیم و بر بلند‌ترین قله‌های کوهستان‌ِ زندگی مأوی گزینیم، باید منتظر بادها‌ی مخالف باشیم و از انرژی پنهان در آن به نفع خود استفاده کنیم. در جایی متن زیر را خواندم و آنقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که دلم نیامد احساس نابی که در من به وجود آورد را با شما قسمت نکنم:

"انرژی اوج، به رایگان به کسی داده نمی‌شود. به طور اساسی در قانون بقای طبیعت، تقلای بقای نیروهای منفی، ایجاب می‌کند که تعداد نیروهای مخالف در زندگی، همیشه بیشتر از جریان موافق شما باشد نیرویی که قرار است باعث صعود شما در زندگی شود، توسط همان کسانی فراهم می‌شود که در حال حاضر مخالف جدی شما هستند و قصد نابودی‌تان را دارند."

 
پ.ن۱: از اوج گفتم، این آهنگ مرا به اوج می‌برد با ترجمه‌ی بسیار زیبای پسرک .

پ.ن۲:
ما کودک بودیم 
وبلاگیست که عکس‌های کودکی‌ من و دیگر وبلاگ نویسان را می‌توانید در آن ببینید و به سلیقه‌ی خود سه نفر از آن طفل معصوم‌ها را به ترتیب اولویت انتخاب نمایید و منتظر جواب انـ.تـخـابـ.ات به روش خ.ام.نـ.ه ای بمانید
+ نوشته شده در 88/11/14 توسط دوشیزه (متولد اسفند) |

به فرار فکر می‌کنم...! [+]
      به فرار از عـــید... به فرار از این شهر، از همه‌ی کسانی که دید و بازدیدشان در عید جز ترشح هورمون‌های نفرت و انزجار چیز دیگری برایم ندارد. از همه‌ی آداب و رسوم و تشریفات مسخره‌ی دید و بازدید از کسانی که سال به سال رغبت نمی‌کنیم به دیدنشان برویم، اما درست در لحظه‌ای که زمین از خواب زمستانی‌اش بیدار می‌شود و می‌خواهی این تولد دوباره‌اش را جشن بگیری، باید چهره‌ی سرد و بی‌روح چنین افرادی را ببینی و لبخند بزنی و عید را به آنها تبریک بگویی و مثل کزت، هی چایی بیاوری و هی شیرینی و مدام بگویی "بفرمائید آجیل"... "بفرمائید برنجک" و به زور میوه برایشان پوست بکنی و بحث چند روز اول عید این باشد که ساعت‌ها چرا عقب یا جلو رفته‌اند و مدام غر بزنیم " وای هنوز به این ساعت‌ها عادت نکرده‌ایم و..." و احتمالاً امسال کلی سوژه‌ی جدید مثل یارانه‌ها و خوشه و گرانی و قبض آب و برق و ... هم به مباحث زیبا و روحیه‌بخش عید اضافه می‌شود و فک‌ها را بیشتر گرم می‌کند.
      خرده نگیرید که عید خوب است و عید زیباست و دیدار آشنایان و اقوام و... که هیچ وقت به یاد نمی‌آورم ایام عید به من خوش گذشته باشد. تا دبستان بودم مجبور بودم پیک نوروزیم را این‌ور و آن‌ور ببرم و کلی مشق دیگر و هیچ هم‌سن و سال درست حسابی هم در فامیل نداشتم که از روی او تقلب کنم و کلاً آنقدر مثبت بودم که اهل این کار‌ها هم نبودم و یک گوشه آرام برای خودم می‌نشستم و با حساسیت زیاد مشغول حل کردن تکالیف نوروزی‌ام بودم و همیشه به این فکر می‌کردم مگر تعطیلات عید نیست؟! پس چرا تکالیفم از قبل هم بیشتر شده است و دلم می‌خواست این عید مزخرف زودتر تمام شود و برگردم به حالت عادی درس و مشق‌هایم...!
      بزرگ‌تر هم که شدم، این حس و حال منزجر کننده‌ی عید در من از بین نرفت و فقط از نوعی به نوع دیگر تبدیل شد. با خواهرم به زور می‌نشستیم در ماشین و به همراه خانواده، راهی این خانه و آن خانه می‌شدیم که عید را تبریک بگوئیم و هنوز ننشسته باید پا می‌شدیم و می‌رفتیم خانه‌ی بعدی، انگار سگ دنبال‌مان گذاشته بود... و کاش قضیه به همین‌جا ختم می‌شد، که باید در هر خانه چایی تازه‌دمشان را که به خاطر ما درست کرده بودند، می‌خوردیم و بعدش هم شیرینی و اگر میوه نمی‌خوردیم، صاحب خانه ناراحت می‌شد و به زور در دهانمان می‌چپاند و خلاصه دو-سه خانه‌ی اول شاید به خیر می‌گذشت اما تا آخر شب که به خانه برمی‌گشتیم عین بادکنک تمام باد شده بودیم که برای اجابت مزاج، سر تنها دستشویی خانه‌مان تو سر و مغز هم می‌کوبیدیم و گاهی کار به گیس و گیس کشی هم می‌رسید. و اینگونه از ایام بهاری و فرح‌بخش عید لذت می‌بردیم و کماکان هم ادامه دارد.
     من نمی‌دانم حتما باید بلایی سر آدم بیاید؟ افسردگی بگیرد؟ یا رو به مرگ تدریجی باشد که او را ببرند مسافرت یا دست از سرش برای اجرای این سنت‌های مسخره‌ی عید بردارند؟ حتما باید مثل عید امسال بعد از آن اتفاق ناگهانی و شوکه کننده، یک چیزی بشود که مسافرت لازم!!! بشوم؟ هر چند آن‌موقع چنان دمق و بی‌حوصله بودم که دلم دیگر مسافرت هم نمی‌خواست و فقط می‌خواستم بخوابم، حتی گریه هم نمی‌کردم و خاله خانباجی‌‌های فامیل سفارش می‌کردند این دختر را ببرید مسافرتی، جایی... که حداقل بغضش بترکد و از شوک بیرون بیاید و غم‌باد نگیرد اول جوانی...! و بدبختی این بود که حوصله نداشتم با این فامیل محترمه هم بروم مسافرت که هیچ حرفی برای گفتن با آنها نداشتم و مجبور بودم نشان دهم حالم خوب است... من قوی هستم... اصلاً هیچ اتفاقی نیفتاده است و در خفا مدام گلویم را فشار دهم شاید بغض لعنتی‌اش خالی شود.
     خدا خیرش بدهد دوستم را، روز سوم-چهارم عید بود که بدون اطلاع قبلی، به زور مرا انداخت در ماشین و به همراه شوهر جدیدش و خاله‌اش و چند همسفر دیگر که نمی‌شناختم‌شان راهی شیراز شدیم. تمام مسیر را آهنگ‌های شاد، غمگین، جدید و قدیمی گوش دادیم و با هم خندیدیم و گریه کردیم. انگار هر کس دردی در دلش داشت و از گریه کردن واهمه‌ای نداشت. باران نم‌نم به شیشه‌‌ی ماشین می‌خورد و "عارف" با صدای جادوئیش "سلطان قلب‌ها" را می‌خواند. بغضم کم‌کم می‌شکست و هوای من هم بارانی شده بود. شوهر دوستم از تو آئینه ماشین مرا می‌دید و برای بغض شکسته‌ام دست می‌زد و خل و چل بازی در می‌آورد و  می‌گفت "ادامه بده، خوب داری پیش میری" و میان اشک‌های داغم، خنده‌ام می‌گرفت و هر لحظه به این گفته‌ی اوشو ایمان می‌آوردم: "تمام هستی، شوخی بزرگی بیش نیست" و احساس می‌کردم هیچ چیز در این دنیا آنقدر جدی نیست که غرق غم و غصه‌اش بشوم.
     حالا دوباره برای خودم نقشه ریخته‌ام. یک مسافرت فراموش نشدنی با دوستانم به شمال. از حالا دارم آهنگ‌های مورد علاقه‌ام را گلچین می‌کنم که تمام راه را بزنیم و بکوبیم و گاهی هم بغض‌هایمان را خالی کنیم و چشمان‌مان را شستشویی بدهیم... عید است دیگر باید حال وهوایمان را خانه تکانی اساسی کنیم.


پ.ن1:
آهنگ فراموش نشدنی "سلطان قلب‌ها" اگرچه همیشه برایم خاطره انگیز بود اما حالا مرا یاد جاده‌های شیراز و نم‌نم باران و حال و هوای ابری خودم و تکیه‌گاهی که ناگهان پشتم را خالی کرد، می‌اندازد.

پ.ن2:
تقصیر خودتان است. چند پست ادبی و کوتاه نوشتم، هی غر زدید این‌ها یه حالی هستند و روزانه‌هایت را بیشتر دوست داریم.... حالا اگر مرد وبلاگید، تا آخرش را بخوانید. بعد، از همه‌ خط به خطش را می‌پرسم و نمره می‌دهم.
 
+ نوشته شده در 88/11/08 توسط دوشیزه (متولد اسفند) |

وقتی خودت را گم می‌کنی، همه چیز را سیاه و سفید می‌بینی. انگار از پشت یک نگاتیو به ابعاد تمام نا‌امیدی‌ها و سردرگمی‌هایت به بخش‌های رنگی زندگیت، آنقدر بی رحمانه نگاه می‌کنی که جز تنالیته‌های سیاه و سفید چیز دیگری نمی‌بینی... تمام سبزینه‌های زندگیت، تمام کسانی که رگه‌های خونی عشق و علاقه‌شان به تو آنقدر برجسته و قرمز است که نمی‌توانی به راحتی انکارشان کنی، تمام بودن‌ها، تمام رگه‌های طلایی خورشید، تمام دریاهایی که می‌توان در آن غوطه‌ور شد و لذت برد و تمام روزنه‌های روشن امیدت را از پشت نگاتیوی که روی تمام زندگیت فیلتر کردی، جز توده‌ای سیاه نمی‌بینی. و بعد از این همه سیاهی درونت خسته می‌شوی و می‌خواهی به روشنی برسی، اما به سیالی جیوه درون خاکستری وجودت گم می‌شوی، نه روانی و جاری، نه جامدی و سخت...!

مشکلاتت را تا دورها رقم می‌زنی. آن‌ها که جلوترند گاهی آنقدر بزرگ و تیره خودنمایی می‌کنند که جلوی تمام دیدت را به روشنی آخر جاده می‌بندد، به انتهایی که همیشه در ضمیر ناخودآگاهت هر چند مــبـــهــم، اما همیشه روشن و سفید نقش بسته است. دلت را گرم می‌کنی مثل آئینه‌ای که هزار تکه شده است اما هر تکه‌اش هنوز آئـــیــنه است و می‌تواند هرچند کوچک و ناچیز، خورشید را منعکس کند. پای رفتنت گرچه در باتلاق نا‌امیدی فرو رفته است اما دست‌هایت را به روشنی فردا که قلاب ‌کنی، میتوانی خودت را از تمام تنالیته‌های خاکستری‌ات بیرون بکشی.

هر کدام از گره‌های زندگیت هرچند مثل درختان سیاه بزرگ و تنومندی باشد که نگاه کردن به آن هم، تو را به وحشت می‌اندازد چه رسد به آنکه از کنارشان عبور کنی... اما لابه‌لای آنها هنوز رگه‌های نور را می‌توان دید، هنوز جاده‌هایی هستند که هرچند کم عرض و خاکی، اما تو را به روشنایی رهنمون می‌سازند.

بلند شو و از درون گم شده‌ات بیرون بیا. مرثیه‌ای برای نفس‌های از دست رفته‌ات بخوان و فانوس وجودت را روشن کن. کمی آن‌‌طرف‌تر، درخـت‌ها، خورشــید را دیگر برایت سایــه نمی‌کنند...! 

 لینک عکس

+ نوشته شده در 88/11/02 توسط دوشیزه (متولد اسفند) |

تنها نشسته‌ام و به افقی تکراری خیره مانده‌ام. خاطرات دور آرام آرام جلوتر می‌آیند و از کنارم عبور می‌کنند. بعضی خاطرات انگار بوی خود را هنوز حفظ کرده‌اند و نفس که می‌کشم، تمام ذهنم را پر می‌کنند. دلم می‌گیرد. انگار کسی می‌خواهد پنجره را ببندد و خاطراتم را پاک کند.

روز‌هایم تند تند هاشور می‌خورند و هیچ حادثه‌ای روزهای کسل مرا به هیجان نمی‌آورد. یاد کودکی، یاد الفباهایی که به بوی زندگی آمیخته بود، یاد لبخند‌های طبیعی تو... چمدانم را به تپش می‌اندازد. نمی‌دانم، نمی‌دانم آن قلب کوچک را در کنار کدام گنجشک و در کنار کدام درخت خاک کرده‌ام که حالا اتاقم از درد می‌خواهد فرو بریزد و شانه‌هایم تحمل هوا هم ندارند...!

باد‌ها زوزه می‌کشند و چنگ بر گیسوان ابر‌ها می‌اندازند. کسی آن دور‌ها برای من دست تکان می‌دهد... ای ابر‌های پر‌غصّه، ای دفتر‌های چهل برگ، ای نمره‌های بیست... آیا مرا می‌شناسید؟! نگاه کنید این دختر غبار گرفته منم...! این تاشده از بار اندوه، این دست‌های معصوم من است که این‌گونه فراموش شده است. بیائید مرا با خود به روزگار سوال‌های فراوان ببرید و از روی سرسره‌ی فراغت رها کنید.

چقدر پروانه‌ها کمیاب شده‌اند، چقدر بادکنک‌ها دل نازک شده‌اند، چقدر کبوتر‌ها سکوت می‌کنند...!!! از این همه دود و آهن و سرب خسته‌ام. از گل‌هایی که جز محدوده‌ی گلدان جایی را نمی‌شناسند، خسته‌ام. از این همه مداد که به تنهایی حرفی برای گفتن ندارند، خسته‌ام.

ای چشمه‌های پاک هفت سالگی؛ بگذارید خاکستر این روح زخمی را به دست شما بسپارم، بگذارید...!

+ نوشته شده در 88/10/27 توسط دوشیزه (متولد اسفند) |