تبليغاتX
روزانه‌های بانوی اسفند

روزانه‌های بانوی اسفند

     کمرم بی دلیل گرفته‏ است... صبح‏ها که از خواب بیدار می‏شوم، راه رفتنی مشابه به اسلوموشن حرکت پنگوئن‏ها دارم. امروز خواهر یکی از همکارانم گفت چند سال پیش همین دنبالچه‏ی لعنتی کمرش گرفته و دیگر مثل روز اولش نشده. من هم که "بای دیفالت" نسبت به دکترها ناامید و بدبینم، حالا دارم یک سری درمان‏های سرخپوستی می‏کنم برای خودم. دوا و درمان گیاهی، پماد‏های تند و فلفلی برای گرفتگی عضلات، کیف آب جوش... آخ که این کیف آب جوش با آدم چه می‏کند، یک حالت خلسه‏وار خوبی می‏دهد که دلت نمی‏آید از خودت جدایش کنی. لابه‏لایش با تجویز مامان چندتا از این قرص‏های قرتی و بدمزه را می‏اندازم بالا... "دیکلوفناک"، "متوکاربامول"، و پیش‏زمینه‏ی آنها که طبق «طب المامان»، "آدالت کولد" است و باید در هنگام هر مرضی، حداقل روزی ۲ بار خورده شود!

     بدبختی اینست که من از بچگی با قرص خوردن مشکل داشتم و فوبیای من، خوردن کپسول بود. همیشه فکر می‏کردم آخر گیر می‏کند بیخ گلویم و تا بیایم خودم را نجات دهم، کار از کار گذشته است. فوبیا به حدی قوی بود که راضی می‏شدم به آمپول زدن و مرگ یکبار و شیون یکبار، اما این فشنگ‏های پلاستیکی زشت و ترسناک را قورت ندهم. با قرص هم جور دیگری کنار آمدم... مامانم آخر مجبور می‏شد قرص را بکوبد توی یک قاشق و با چند قطره آب حل کند، بعد بریزد در حلق مبارک بنده... فوبیا که شاخ و دم ندارد برادر من!

     این‏ها را گفتم که بگویم با این اوصاف که دل به درمان‏های این پزشکان الکی و قرص و آمپول‏هایشان نمی‏دهم، تازه ویرم هم گرفته به یاد قدیم برای خودم برقصم. خواهرم می‏گوید از بس این مدت نرقصیدی کمرت خشک شده، گفتم شاید پر‏بیراه نگوید. حالا شما آن اسلوموشن پنگوئنی من را تصور کنید که به جای راه رفتن، این بار برقصد! یک تراژدی ِ کمدی منحصر به فردی می‏شود که تا دردش را نکشید، مفهوم انتزاعیش را درک نخواهید کرد. آن هم نه رقص معمولی... یک چیزی در مایه‏های رقـ.ـص سـ.ـمـ.ـاعـ.ـی با یک چنین آهنگی مثلا:  [+]

تنها در خانه- ورژن بانوی اسفند؛

     هیچ کس خانه نیست. اتاق را نیمه تاریک کردم با نور ملایم چند شمع... افتادن سایه‏ام روی دیوار و سقف و دیدن حرکت نرم انـ.ـدام‏‏هایم را در فضای نیمه روشن، دوست دارم. عود مخصوص "جنگل‏های بارانی هند" [+] را روشن می‏کنم و صدای موزیک را در حدی که در اعماق سلول‏هایم غوطه‏ور شود بلند می‏کنم. ساعت 11 شب...! من که رفتم بـ.ـرقـ.ـصم، امتحان پایان ترم زبان و گرفتگی کمر و نیمه شب بودن و ملاحظه‏‏ی در و همساده!! هیچ کدام دلیل نمی‏شود خویشتن‏داری کنم و این حال معنوی‏ام را ارضـ.ـا نکنم!

+ نوشته شده در 91/02/26 توسط بانوی اسفند |


     رمان "
چشمهایش - بزرگ علوی" [+] از آن کتاب‏های نیمه تمامی بود که داشت به تاریخ می‏پیوست. نمی‏دانم چرا دوباره به سویش کشیده شدم و این بار با ولع خاصی خواندمش و این هم بخش‏های برگزیده‏ که می‏تواند درونی‏ترین احساسات یک زن را نشان دهد:

» باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور، خوشبختی به آدم چشمک بزند.

» ساعت‏ها نشسته بودم و چشم‏ها را تماشا کرده بودم، گاهی به خودم می‏گفتم که از این چشم‏ها باید در لحظه‏ بعد اشک جاری شود. اشک تحسر، اشک عجز و لابه. بار دیگر تصور می‏کردم که این چشم‏های زن عاشقی را جلوه‏گر می‏سازد، زنی که جرآت نمی‏کند عشق خود را به زبان بیاورد، زنی که عظمت معشوق او را له و لورده کرده و باز هم می‏کوبد و تماشاکننده باید از این نگاه شور او را دریابد. گاهی برعکس می‏گفتم: "نه، صاحب چشم‏ها دارد مردی را به دام می‏اندازد، طعمه‏ خود را در لحظه‏ی بعد خواهد ربود و این زن با نیشخندی که از چشم‏هایش تراوش می‏کند از حال زار قربانیش، کیف حیوانی می‏برد. من نفهمیده بودم که چشم‏ها از آنِ یک زن دلباخته‏ی عفیف است یا زنِ هوسـ.ـباز هرجایی!

» همه طالب من بودند، اما در عین حال زنی بودم تنها و یگانه.

» اگر استاد (ماکان) هم مانند مردان دیگر به من دل می‏باخت، شاید برق هوسی ما را به هم متصل می‏کرد و به همان تندی خاموش می‏شد و خاطره‏ی استاد هم مانند خاطرات دیگران در فراموش‏خانه‏‏ی دلم پنهان می‏شد. احساس محو و گسسته‏ای درون مرا منقلب کرد و به نظرم آمد که با مردی روبه‏رو هستم که احتیاج به من دارد، محتاج روح و تن من است. نه، به مردی برخورد کرده‏ام که می‏پرستیدمش و می‏خواستم خوشبختش کنم و در آغوشش آن خوشبختی را که آرزو می‏کشیدم دریابم.

» من از این مرد جاافتاده‏ی خجول و گوشه نشین و در عین حال آتشین و فولادین که در فکر همه چیز بود جز در فکر عـ.ـشقبـ.ـبازی با دختر جوانی مانند من، احتیاط می‏کردم. از همان ساعت اول احساس کردم که اگر او را مطیع خود نکنم، مرا له و لورده خواهد کرد. شاید هم به او ساختگی و با چشم‏های عاشقانه می‏نگریستم. اما قصدم زجر او نبود. قصدم فریب دادن او نبود. من می‏خواستم خود را زن فهمیده و سرد و گرم روزگار چشیده معرفی کنم. آخ.. نمی‏دانم که عواطف من پاک و حاکی از خودگذشتگی بود و یا ساختگی و نمونه‏ هـ.وسـ.ـبازی!

» چگونه من می‏توانستم این مرد زیبا و پخته و محرومیت کشیده را با آن بچه ننه‏های ایرانی مقیم پاریس مقایسه کنم؟ احساسات دروغی آنها مرا می‏زد. همه‏شان گوشـ.ـت تـ.ـن مرا می‏طلبیدند، در صورتی که من آرزو می‏کردم روح خود را نثار کنم. جسـ.ـمم را می‏خواستم به کسی ببخشم که روح مرا اسیر کند. دلم می‏خواست آن چیزی را که خودم تشنه‏اش بودم با زد و خورد و به زور دریابم، نه اینکه کسی بیاید پیش من و از من خواهش و تقاضا کند.

» از چشم‏های من باک داشت، می‏گفت مثل ماری که بخواهد خرگوشی را خواب کند به او نگریسته‏ام.

» او به من قوه و قدرت می‏بخشید. ظاهراً وقتی پیش او بودم، خود را نترس قلمداد می‏کردم، اما حقیقت اینست که او منبع قدرت من بود.

» نه اینکه او می‏توانست بر سیل احساسات پرشور و متلاطمش غلبه کند و با قوای عقلانی مانند سدی راه آن را ببندد. نـه، او می‏توانست دندان روی جگر بگذارد، دل سوزانش را در مشت بفشارد و نگذارد که تپش آنرا کسی خارج از دنیا و عوالم و حالات او درک کند.

» من می‏خواستم که او از چشم‏های طالب من احساس کند که اگر فداکاری می‏کنم، محض خاطر اوست. محض خاطر اینست که او را دوست دارم، محض خاطر اینست که تصور می‏کردم پس از اینهمه خرمهره که به دست افتاده، بالاخره گوهری پیدا کرده‏ام.

» وقتی چشم به چشم‏هایش دوختم، تمام شور و آتشی که او را می‏گداخت و مرا داشت خاکستر می‏کرد، چشیدم. دلم داشت از جا کنده می‏شد. آرزو می‏کردم به زبانی، به نحوی که او بفهمد، آنچه را که در دل داشتم به او بگویم. آخ... دلم می‏خواست زبان مشترکی که داریم، به حرف می‏آمد.

» نمی‏دانستم به او چه بگویم. سرد مانند هیزم تـَر، که دود کند ولی نسوزد، کنارش نشسته بودم. این مرد بر من تسلط داشت. از من قوی‏تر بود. می‏توانست با من هرکاری که بخواهد بکند.

» هزاربار به خودم گفتم: "از کجا معلوم است که این در، هم از همان شیشه‏های شکننده‏ی دروغی نباشد؟" این یک فکر من بود. اما آنچه بیشتر مرا عذاب می‏داد این بود: "از کجا معلوم است که او مرا دوست دارد؟ او که اصلاً مرا دوست ندارد. مگر هزاربار ثابت نکرده که از همه چیز بیشتر در زندگی به آرزو و آرمان خود علاقه‏مند است؟ او که به هیچ چیز پابند نیست."

» به او می‏گفتم: "تو چقدر زجر می‏کشی، تو چقدر زجر کشیده‏ای؟ به من می‏گفتند که تو مرد خشن و بی‏عاطفه‏ای هستی. چطور آنقدر آرام بودی و آرام می‏نمودی؟ من این روح پر طاقت تو، این روح ستمدیده‏ی تو را می‏پرستم"

» به من می‏گفت: "چشم‏های تو مرا به این روز انداخت. این نگاه تو کار مرا به اینجا کشانده. تاب و تحمل نگاه‏های تو را نداشتم. نمی‏دیدی که چشم به زمین می‏دوختم؟" به او می‏گفتم: "در چشم‏های من دقیق‏تر نگاه کن! جز تو هیچ چیزی در آن نیست" میگفت: "نه، یک دنیای مرموز در این نگاه نهفته، من ادم خجولی بودم، چشم‏های تو به من جرأت دادند."

» او نادانسته با من مانند گربه‏ی کوچکی که با دمش بازی می‏کند، رفتار می‏کرد. نمی‏خواستم پی ببرد که مانند عروسک بی‏اراده‏ای  قوه‏ای مافوق قوای عادی مرا به سوی او کشانده. آن وقت او آنقدر آرام بود. آیا ار فرط اضطراب جرأتش را باخته بود یا اینکه او هم مرعوب شده بود؟

» می‏دانی آتشی که زیر خاکستر می‏ماند چه دوام و ثباتی دارد؟ عشق پنهانی، عشقی که انسان جرأت نمی‏کند هرگز با هیچکس درباره‏ی آن گفتگو کند، به زبان بیاورد، به هر دلیلی که بخواهید؛ از لحاظ قیود اجتماعی، از نظر طبقاتی، به سبب اینکه معشوق ادراک نمی‏کند و به هر علت دیگری آن عشق است که درون آدم را می‏خورد و می‏سوزاند و آخرش مانند نقره‏ی گداخته، شفاف و صیقلی می‏شود.

» به من گفت: "دختر، اینطور به من نگاه نکن! این چشمهای تو بالاخره مرا وادار به خبط بزرگی در زندگی خواهد کرد." گفتم: "این خبط شما آرزوی من است" جواب من صحیح بود اما او به روی خودش نیاورد و برعکس خیال کرد که میخواهم زجرش بدهم. جمله‏ی من تیری بود که به هدف نخورد اما شکار را زخمی کرد.

» من نمی‏توانستم آنچه را که در اعماق وجودم می‏جوشید، به کلی پنهان کنم. در حرکت لب‏هایم، در رفتار مودب و مهربان با او، در اطاعت کورکورانه از آنچه او دستور می‏دهد، در نگاه چشم‏هایم، در ذوق و شوقی که هنگام مواجه با او نمایان می‏شد، در کلیه کارهایی که به نحوی با او تماس داشت، این سودای خود را بروز می‏دادم. اما او جور دیگری فکر می‏کرد. او جور دیگری حس می‏کرد، اما می‏توانست به تمام عواطف خود غلبه کند. اگر کسی دائماً مراقب ما بود، نمی‏توانست جز این نتیجه‏ای بگیرد که من دلباخته‏ی او هستم و او مردیست سنگدل که اصلاً بوی عشق به مشامش نرسیده و کوچکترین توجه و علاقه‏ای به من ندارد. از همین جهت او بیشتر زجر می‏کشید و همین تابلویی که الان در مقابل شماست، دلیل آن است.

 

آهنگ نوشت: اگر من روزی این داستان را به فیلمنامه بکشم و کارگردانش بشوم، حتما این 2 آهنگ را در تار و پودش به تصویر می‏کشم.

از زبان فرنگیس [+]
از زبان استاد ماکان [+]

+ نوشته شده در 91/02/23 توسط بانوی اسفند |

۱) موچین و کاربردهایش:   
     »
یک سری جوش‏های سر سیاهی هستند که من به آنها می‏گویم "جوش نخی". اندر کرامات این جوش‏ها اینست که در دید اول سرسیاه هستند و بیشتر در جاهای دور از دسترس آدمیزاد می‏زند، اما با فشار و چلاندن و این‏ها... آنطور که شایسته است درنمی‏آید و باید با یک چیزی مثل موچین، منقاش، انبر و امثالهم، سرش را بگیری و بیرون بکشی تا یک فتیله نخی نازک سفید رنگ از داخلش در بیاید. این جوش‏ها جزء Favorite های من در مواقع بیکاری هستند. هرچند که مثل نفت چند سالی طول می‏کشد تا چندتایشان یک جا رشد کنند! 
    » از دیگر موارد کاربرد موچین به عنوان تفریحات یک جهان سومی، می‏توان به درآوردن موهای زیرپوستی که در اثر اپیلاسیون نادرست بدن یا به طور عشقی، گاهی برای خودشان سبز می‏شوند، اشاره داشت. بدین صورت که شما در مواجهه با موهای زیرپوستی، ابتدا دقیقاً نمی‏دانید که ریشه کجاست و ساقه کجاست؟ هنر شما در این مواقع اینست که برای خود تایم بگیرید و هرچه سریعتر مو را از زیر پوست دربیاورید.

۲) گردو و بادام و... شکستن:
   
» این هم یک سرگرمی مفید و البته کمی کاربردی‏تر است. مامان یک روز که خوشحال باشد و سرحال باشد، گردوی تازه می‏خرد، پسته‏ی تازه می‏خرد و یک سری چیزهای پوست‏دار مانند همین‏ها و باید یک پارچه پهن کنیم روی زمین و دور هم "تق تق" بشکانیم و پوستش را بگیریم. این یک جور تفریح گروهی است و در مواقعی که اینترنت قطع است، برای من و خواهرم بسیار کاربردی و نشاط آور است!

۳) اتوبوس و کاربردهایش:
   
» اگر سر و کارتان با اتوبوس زیاد باشد و در شهری زندگی کنید که کمتر کسی جواب سوال‏های شما را بدهد و حتی جز تفریحات سالم‏شان این باشد که همیشه به شما آدرس اشتباهی بدهند و در اعماق وجودشان از این کار احساس سرخوشی خاصی بکنند، می‏توانید در مواقع بیکاری چند خط مختلف را به دلخواه سوار شوید و از ابتدای خط تا انتها تمام ایستگاه‏های مختلف را ببینید. مطمئن باشید نتایج شگفت‏انگیزی به دست می‏آورید.
    پ.ن:
از آنجایی که از اول خط سوار می‏شوید، یک جای مناسب کنار شیشه انتخاب کنید که هم به دیدن نام خیابان‏ها مسلط باشید و هم از فشار و له شدن در امان باشید. سلکت آهنگ‏های مورد علاقه و تنقلات لازم، فراموش نشود.

۴) بررسی سالیانه‏ی یک اسمارت فون :
   
» اولش به قصد تفریح نیست، اما خوب بعد از مدتی که شما پول‏هایتان را ذره ذره و ماه‏ها جمع می‏کنید تا گوشی مورد علاقه‏ی خود را بخرید، می‏بینید که ای دل غافل تکنولوژی با اسب دارد می‏دود و این همه هزینه کردن برای یک گوشی که بـِرندش دیگر قدیمی شده و نیازهای جدید شما را جوابگو نیست، حماقت محض است. این است که تبدیل می‏شود به یک تفریح سالم؛ و دوباره هر چند روز یکبار سایت‏های مربوطه را زیر و رو می‏کنید به امید آنکه مثلاً در چند ماه آینده بالاخره یک چیز درست و درمان دیگر بیابید. هم تفریح است... هم سالم است... هم به بار تکنولوژی روز شما می‏افزاید.

                                                  "با ما هیجان را تجربه کنید"


آهنگ نوشت:
این آهنگ را از یکی از فولدرهای سیستم شرکت، کش رفتم. نمی‏دانم قدمتش به چندسال قبل برمی‏گردد اما حس خوب و رویایی به آدم می‏دهد. [+]

+ نوشته شده در 91/02/20 توسط بانوی اسفند |

     خوشحالي من از ترشح هورمون‏ها نيست! خوشحالي من از کم‏کم رسيدن به مراحلي است که انگار يک نيروي ماورايي به زبان مخصوص خودش دارد با من حرف مي‏زند؛ مي‏خواهد راجع به کارم باشد و مشکلات زندگي شخصي، يا ديدن چهره‏ي واقعي "پيرمرد خنزر پنزري" 1 بعد از يک سال و اندي شکيبايي و دَم نزدن!

     خوشحالي من از نشانه‏هاي خوب و بديست که آماده‏ام مي‏کند براي اين اتفاق‏ها. از آن کلاغي که اول صبح ناگهاني مي‏آيد غارغار مي‏کند و مي‏رود و بعد آن اتفاق ناگهاني و مسخره! تا خواب‏هايم با علائم و نشانه‏هايي نزديک به واقعيت و شاهد تمام آن‏ها؛ غزلیات حافظ! 2

     باشد...قبول! اصلن دست تمام اين‏ها در کار است تا مرا گول بزند، ولي بگذاريد اين حال خوشم کمي بيشتر پايدار بماند. مي‏دانم "اين نيز(شايد) بگذرد"، اما بگذاريد تا نگذشته است به تمامي در آن غرق شوم، که اين حس ناب را مدتهاست نداشته‏ام... بگذاريد مدتي به اين حال مستي ماورايي بمانم. بگذاريد من و اين دل ديوانه‏ام کمي از اين دنيا جدا باشيم.

1) از بس در خفا مانده بود و نه سن و سالش را گفته بود و نه چهره‏اي از او ديده بودم، اسمش را گذاشته بودم "پيرمرد خنزر پنزري"، مثل همان پيرمرد ديوانه‏ي "بوف کور" که گاهي ظاهر مي‏شد و گاهي محو، ولي در تمام داستان بود! بيچاره جوان خوش بر و روي مردم، اين اسم ديگر رويش ماند... براي آنکه هميشه به ياد بياورد اين يک سال و اندي در خفا بودنش را!!!

2) نمي‏دانم هنوز شب بود يا تاريک و روشن صبح که خوابش را ديدم... خواب يک چهره‏ي هرگز نديده! صبح بيدار شدم و اين غزل آمد: [+] و همان روز بالاخره خیلی اتفاقی دیدمش!

آهنگ‏نوشت: آرامش بخش است و ساده و  زیبا [+]  [Lyric]

+ نوشته شده در 91/02/16 توسط بانوی اسفند |

     

     من از همان بچگی هم دختر عروسک‏بازی نبودم. خواهرم هم همین‏طور... یادم می‏آید در کل دوران بچگی‏ام 2 تا عروسک داشتم، یکی عروسک ِ دختر بود و آنقدر شل و نرم بود که اسمش "لـَخ لـَخی" بود و یکی دیگر هم پسر بود و سفت و رِفت و نمی‏دانم چرا اسمش "پدرام" بود. فیوریت‏های من اسباب و وسایل پلاستیکی و چوبی بود که میشد با آنها خانه ساخت، حتی وسایل خانه؛ مثل دیگ و قابلمه و اجاق گاز. یادم نمی‏آید هیچ وقت با عروسکم حرف زده باشم، شاید فقط یک حجمی بود که به من آرامش می‏داد و بس! می‏گرفتم گاهی در بغلم و سرم به جای دیگر گرم بود. اوج حسرت من اسباب‏بازی‏های دوست مرفه‏م بود که نه تنها یک ست کامل خانه‏سازی داشت، که می‏توانست شهرک کوچکی هم بسازد، گل داشت... خط کشی خیابان داشت... ماشین‏های کوچک... فواره... پارک... ریل قطار و ترن و آدمک‏های چوبی، و من همیشه به آنها نگاه می‏کردم تا به دوستم! یادم نمی‏آید هیچ وقت با هم سن و سال‏هایم زیاد بازی کرده باشم. مامانم می‏گفت دلت می‏خواست بیشتر تک نفره بازی کنی، روی وسایلت از همان بچگی حساس بودی و نمی‏خواستی دست این و آن بدهی. خب البته بچه اول بودن هم شاید در این حساسیت تاثیر داشته...!
     آن فردگرایی بچگی را با بی‏حسی این روزهایم نسبت به بچه‏ها ترکیب می‏کنم، معجون تلخی به دست می‏آید. انگار که قسمت عکس‏العمل بدنم به دیدن بچه‏ها... خنده‏هایشان... شیرین‏کاری‏هایشان... آب دهان‏شان که آویزان است و زبان باز کردن‏شان از کار افتاده است. نمی‏دانم مشکل دقیقا از کجاست... اما من نهایتا می‏توانم عاشق بچه‏ی خودم شوم و بس (آن هم شاید از روی غریزه). فکر می‏کنم شده‏ام مثل این افراد ناتوان جـ.ـنـ.ـصـی... آنهایی که حتی سالم‏اند اما با تبلیغات اغراق شده‏ی ماهواره‏ای به خودشان مشکوک شدند... فکر می‏کنند که مثلاً درستش این است و بعد حس ناتوان بودن درون‏شان القا می‏شود.
     این‏ها را گفتم که بگویم راه دارد این همکار جدیدم که یک دختر مجرد 28 ساله است، از هر روز نشان دادن عکس بچه‏های خواهرش و برادرش و صغری خانم و اصغرآقای فامیل‏شان، به من، بکشد بیرون...؟! من بیشتر از این نمی‏توانم نقاب بزنم و بگویم: "وااای... چه ناز... چه با نمک... تپلی ِ بامزه" و نیشم را باز کنم تا دو طرف گوش‏هایم. راه دارد که آن گوشی لعنتیش بشکند و تمام عکس‏هایش نابود شود تا وسط تایپ یک نامه فوری اداری، نپرد سر میز و عکس یک "تپلی ِ آب دهن آویزان" را به من نشان ندهد؟ یک‏بار هم به یکی گفتم من زیاد طرفدار بچه نیستم، گفت: "وااا...! چطور ممکنه...؟!" همچین احتمال غریب و ناآشنایی است در نظر عوام! و خب من حوصله‏ی توضیح و گسترش بحث ندارم و یک لبخند می‏زنم و می‏گویم "نازی..." و رد می‏شوم. حالا مانده‏ام با این همکار جدید... اصلن چرا باید بازاریاب به صورت ثابت در محل باشد؟ آن هم درست مقابل میز من؟ اینقدر که انرژی می‏گذارد عکس‏های بچه را به من نشان بدهد و مرا به زور وادار به "ری اکشن" بکند، می‏توانست برود کف شهر، چهار تا تبلیغ بکند، یک پورسانتی هم بگیرد، این معجون تلخ هم بگذارد به حال خودش...!
+ نوشته شده در 91/02/08 توسط بانوی اسفند |